تبليغاتX
آفتاب می شود -

آفتاب می شود

همه می دانند

همه می دانند

که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

 

همه می ترسند

همه می ترسند اما من و تو

به چراغ و آب و آیینه پیوستیم

و نترسیدیم

 

همه می دانند

همه می دانند

ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

در نگاه شرم آگین گلی گمنام

و بقا را در یک لحظه نا محدود

که دو خورشید به هم خیره شدند

 

به چمنزار بیا

به چمنزار بزرگ

و صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم

همچنان آهو که جفتش را

 

 

 

+ نوشته شده در  Wed 20 Dec 2006ساعت 9:25 PM  توسط حنا  |